تبليغاتX
حقیقت پنهان

حقیقت پنهان

کردار بیار و گرد گفتار مگرد چون کرده شود٬ کار بگوید که ٬که کرد

بازی روزگار از دیدگاه دکتر حسابی

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.  این راز نباید بیش از یکساعت نزد تو بماند . اگر آنرا برای ده نفر از جمله فرستنده ، بفرستی آنکه دوستش داری ترا دوست خواهد داشت ، و اگر آنرا حذف کنی یا نگهداری کسی را که دوستش داری ترا رها خواهد کرد ...... 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/26ساعت 9:6 AM  توسط امیر خابوری  | 

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم
! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 1:0 AM  توسط امیر خابوری  | 

خواسته های الکساندر



پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن
حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود
بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک
شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
((من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید)). فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: ((اولین خواسته ام این
است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.))((ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد،
مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده
شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.)) مردمی که آنجا گرد
آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه
الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت. ((پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا
خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
((من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند
که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.
بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،
این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض
است. و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با
دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.))
آخرین گفتار الکساندر: ((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تااینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد
 هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))
+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/07ساعت 9:30 PM  توسط امیر خابوری  | 

موفقیت

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند.در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!
 یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.
راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/29ساعت 12:14 PM  توسط امیر خابوری  | 

هدیه بودا

روزی بودا در جمع پیروان خود نشسته و به آنان تعلیم میداد ، آن روز بطور اتفاقی و درست در اواخر جلسه ، متوجه مردی شد که بنا به دلایلی  بشدت عصبانی در میان آن جمع  نشسته و بنای فحش و ناسزا را گذاشته و سخنان او را منقطع میکند

بنابراین بودا کاملا سکوت کرده  و با حوصله زیادی به سخنان آن مرد خشمگین گوش سپرد و اجازه داد که آن تمامی خشم درونش را خالی کند ، پس از مدتی تقریبا آن مرد ساکت شد  . لذا بودا سخنان پایانی خود را با یک سوال ادامه داد :

  -  برای فردی هدیه ای میدهید  و اما آن فرد ، هدیه  شما را نمیپذیرد ، به نظر شما هدیه  از آن چه کسی خواهد شد ؟

  گروه یک صدا پاسخ دادند که  متعلق به هدیه دهنده است

مرد عصبانی نیز با صدای بلند گفت : " اینو هر احمقی هم میدونه "

بودا پاسخ داد : " کاملا درسته ، حال اگر کسی بخواد تمامی ناراحتی و خشم خود را سر ما خالی کنه ، ما مختاریم که آن خشم و ناسزا را رد کرده  و یا آنرا پذیرفته و متعلق به خودمان نمائیم . بنابراین با مسئولیت شخصی خودمان میتوانیم  تعیین کنیم که رفتارها ی بد  دیگران به کدامین طرف تعلق دارد ! "

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 9:10 AM  توسط امیر خابوری  | 

طبیعت

 دو راهب در کنار جوی آبی قدم میزدند  . ناگهان یکی از آنها مشاهده کرد که جریان آب ، عقربی  رو  با خودش میبره ، لذا بلافاصله عقرب رو با دستانش گرفت و کنار جوی آب گذاشت ، اما در همین اثنا عقرب دست راهب را نیش زد . او با ناله کوتاهی به سمت رودخونه رفت و جای زخم روی دستش  رو شست . اما تا برگشت ، متوجه شد  بازهمان عقرب داخل جوی آب افتاده ،  دوباره  اون حشره رو نجات داد و بازهم با نیش  زهردار نصیبش شد

راهب دوم با شماتت گفت : " چرا بهش دست میزنی ، مگه نمیدونی که طبیعت عقرب نیش زدنه  "

جواب داد : " آره میدونم ، اما اگه طبیعت اون نیش زدنه ، طبیعت من هم نجات دادنه "

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 9:9 AM  توسط امیر خابوری  | 

ای بشر

ای بشر آخر تو پنداری که دنیا مال توست

ور نپنداری که اجل هر لحظه اجل دنبال توست

آنچه خوردی مال مور است

آنچه بردی مال گور است

آنچه داری مال وارث

آنچه کردی مال توست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 2:26 PM  توسط امیر خابوری  | 

زیبا ترین دختر دنیا

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 10:3 PM  توسط امیر خابوری  | 

حضرت موسی(ع) و مرد کشاورز

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در همین لحظه خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 3:9 PM  توسط امیر خابوری  | 

سوره مائده ، آیه 88


خدا به قسم های لغو بیهوده، شما را مواخذه نخواهد کرد ولیکن بر (شکستن) آن قسمی که از روی عقیده قلبی یاد کنید مواخذه خواهد نمود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:8 PM  توسط امیر خابوری  |